سه داستان کوتاه 

داستانک

زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است



او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ،

همان پول گلدان ساده را مي گيري؟



فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

داستانک " عجیبترین چیز "

وقتی از پیرمرد پرسیدند، عجیب ترین چیزی که در تمام عمرت دیده ای، چه بوده؟! بی درنگ گفت:

" در ساحل، جسد ماهی بزرگی که تخت پاره ای به دهان داشت. "

داستانک "سطح تحمل"

زن جیغ کشید: " دیگه یک دقیقه هم نمی تونم تحملت کنم. " و همانطور که به طرف در خروجی می رفت، داد می زد:

" میرم خونه ی بابام و حق نداری کسی رو بفرستی دنبالم! " با عجله که کفشهایش را بلند کرد،

ناخواسته چشمش به تیتر درشت روزنامه ی زیرشان افتاد: 27 دختر آماده ی ازدواج در برابر یک پسر...

با صدای ملایمتری گفت:

" اگرم کسی رو فرستادی... فرستادی! "